هر روز که صبح بردمیدی یوسف رخ مشرقی رسیدی کردی فلک ترنج پیکر ریحانی او ترنجی از زر لیلی ز سر ترنج بازی کردی ز زنخ ترنج سازی زان تازه ترنج نو رسیده نظاره ترنج کف بریده چون بر کف او ترنج دیدند از عشق چو نار می کفیدند عشق امد و کرد خانه خالی برداشته تیغ لاابالی غم داد و دل از کنارشان برد وز دل شدگی قرارشان برد زان دل که به یکدیگر نهادند در معرض گفت و گو فتادند این پرده دریده شد ز هر سوی وان راز شنیده شد به هر کوی کردند بسی به هم مدارا تا راز نگردد اشکارا یاری که ز عاشقی خبر داشت برقع ز جمال خویش برداشت یکباره دلش ز پا در افتاد هم خیک درید و هم خر افتاد می گشت به گرد کوی و بازار در دیده سر شک و در دل ازار دل را به دو نیم کرد چون نار تا دل به دو نیم خواندش یار خون جگرش به رخ برامد از دل بگذشت و بر سر امد